تبليغاتX
خط خطيهاي یک دیوانه بر روي ديوار زندان - شطحيات
مي خراشد مدام، اين حرفهاي مانده در گلو
رشته هاي نازك ِ اعصابم را
و سكوت اثبات ِ حماقت ِ من است
به نرنجاندن ديگران
كه گفته است
من با تو يا او حرف ميزنم
ما تنها دو نفريم
من و همين سايه سياه ِ خسته
كه در پي من سالهاست مصرانه قدم بر ميدارد
ما هميشه با هم بوديم و اگر خطي نوشتم
خطاب به كل ِ بشريت بود
به مني كه در منم
يا توئي كه در مني
يا اوئي كه با من است
ما همهء بشريت هستيم
با تمام ِ جنايتهائي كه كرده است و
مي كند و
خواهد كرد
مي بيني؟؟؟؟؟
بيرون از اين غار ِ ارسطوئي همه چيز سايه است
ما واقعيت بوديم
در تلاطم ِ شط ِ هذيان.
و تن شسته ايم به جنون
و هيچ نمي انديشيم به پايان ِ اين كابوسها
همچنان قدم به قدم
گز ميكنيم اين هزار تو هاي بي انتها را
بي گلوله نخي كه بوي يار دهد
تا وارهاندمان از اين تقدير ِ پيچاپيچ
سر سپرده ايم به دمي كه مي آيد و
هيچ تضميني به رفتنش نيست
و بي انديشه فردا
در آستانه جواني
احساس ميكنيم كه فسيلي مربوط به عصر ِ يخبندان هستيم
اينچنين كه خنده دار است همه چيز.
و چرائي بودنمان را خود ِ خدا هم فراموش كرده
و هيچ به پيچ و تاب خوردنمان از درد، در بستر، نگاه هم نميكند
داغ ِ ميكند بالش از پيشاني تب دار من
و واژه ها مانند اسباب بازي هاي چرخان
بالاي سرم تاب مي خورد
ديوارها نزديك و دور مي شوند
چونان تن ِ برهنهء حريصي
براي در آغوش فشردنم بي تابي مي كنند
ضربان ِ دردناك ِ شقيقه ها
هجوم خون به مغز ِ جهنمي من
تني خيس و لزج از تقلاهاي محتضري در بستر
رنگها
چرخان
قطرهائي كه به صورتم پاشيده ميشود
دستمالي خيس
نوازش ِ دستاني كه نميدانم كيست
ناله هائي از جگر بر آمده
گرما
سرما
پاهايم درون الكل
مست ميشوم
صنعتي و بد بو
كور ميشوم
سياهي
.
.
.
چيزي در رگانم تزريق ميشود
خون از جاي سوزن فوران ميكند
مي ترسند
مي خندم
كسي فرياد ميزند
كسي ضجه ميزند
سايه هاي سفيد
سايه هاي سياه
اسمت چسيت؟
ميخندم
چند سال است كه مرده اي؟
ميخندم
حرف بزن
مستم
نفس بكش
نفس بكش
چشمانم را باز ميكنم
چشمانت
چشمانت.... چشمانت
كسي كه شبيه تو نيست
لبخندي از سر آسودگي
گريه ميكنم
تو نيستي
گم شو
گم شو
كابوس مي ديدي
گم شو
گم شو
آرام باش
آ... ر...... ا...... م
سوزن ِ بلندي ديگر
اينبار
آرام
آ
ر
ا
م
خو....خوابم... مي..... مي برد




+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط Mary |