تبليغاتX
خط خطيهاي یک دیوانه بر روي ديوار زندان - .....................................(2)
دقايقي چند از نيمه شب گذشته بود
كه يك هيكل ِ سياه ِ گنگ
سينه خيز بر روي هوا
خود را بالاي بستر ِ تب دارم كشيد
من هنوز در آستانه دربار ِ پادشاه ِ هفتم
مردد ايستاده بودم
و پلكهاي خسته ام در نبردي تن به تن
جنگي فرسايشي را رقم ميزدند
ناشناس ِ تاريك چيزهائي را نجوا ميكرد
و من در برابر قاطعيت ِ بودنش
بي دفاع بودم
صدايش را بالا برد
هي!! دختر ِ آبي.... با تو حرف ميزنم
از چه شهامتي نام ِ رنگهاي بي كرانه را بر خود گذاشتي مرداب ِ سياه؟؟؟
مگر در تمامي كابوسهايت رنگي است
كه تو اينچنين بي محابا خود را آبي لقب دادي؟؟؟
بگو بر سر ِ مزار ِ كدام آرزويت تكه اي از آسمان جستي
كه اينگونه بي حواس گمان به دريا ميبري؟؟؟؟
ساكت و صبور و بي روح تنها نگاهش كردم
گفت: نمي شنوي؟؟؟؟؟
مگر هر شب و همه شب، در حسرت ِ يك صحبت طولاني
پنجه بر سينه نميكشي؟؟؟
مگر نه اينكه حرفهايت را در پشت ِ سد ِ تنهائي ذخيره كرده اي؟؟؟
بگو....... من از دور دست ترين رويايت به عيادت آمده ام
گفتم: تو هم مثل ديگران تنها سرزنش مي شناسي و بس
به عيادت بيمار با حرفهاي درشت نمي آيند
گيرم نامم سهل و ممتنع
گيرم نهاده ام نام ِ زنگي ، كافور
گيرم هر شب ميگريم خستگي هاي خود را
تو را چه كار؟؟؟
من كه راضي به دنيا آمده ام
شكايتي هم اگر هست و بيهوده ميگويمش
براي خاطر آن است
كه اين به قول ِ تو سد، نشكند و دنيايم را سيلاب نبرد
تو چه ميداني در سر ِ اين منتظر بر جاده هاي بي عابر چه ميگذرد
تو چه ميداني از تمام ِ آرزوهاي دور و درازم
چه لاشه هاي گنديده اي بر جاي مانده است
تو چه ميداني براي خانه تكاني دل ِ پوسيده ام، چه رنجها كه نميبرم
تو نميداني براي خاكروبي اين همه اميد، چه پينه ها كه نبسته دستانم
دارم تلاش ميكنم
نمي فهمي؟؟؟؟
نمي بيني؟؟؟؟
حالا تو هي بگو
من براي گذشتن از اين بحران هويت احتياج به زمان دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط Mary |