خشاب را باز ميكنم
شش گلوله را با يك تكان در مشتم ميريزم
سردي فلزها رخوت را به تنم تزريق ميكند
آرام و بي اضطراب
يكي يكي بر روي ميز
ميچينم سربي رنگهاي مرگ را
به نيت تو
تفأل ميزنم به ديوان جنون
و سوگلي را به يك چرخش در حجله رولت جاي ميدهم
گلنگدن كشيده ميشود
بي لرزش انگشتان ِ زخمي من
شقيقه ام بي تابي ميكند
بر بوسيدن ِ لبان ِ لوله تفنگ
اكنون همه چيز مهياست
حتي اطمينان من به كشيدن ِ ماشه
.
.
سه
.
.
دو
.
.
يك
.
.
تق
.
.
ردي از خون به ديوار نماند
همچنان اين هزارتوي ِ لزج ِ مسموم، در سرم پنهان است
نوعروس ِ گلوله ها سكوت را به گفتن "بله" اي كوتاه، نشكست
فردا دوباره شانس خود را در سرزمين تزارها مي آزمايم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|