خيالت ميان چهار چوب پنجره در انتظار گمراهي من، لبخند ميزند
يكي يكي گوسفندان ِ خواب آلوده بي چشم را مي شمارم
هيچ چيز مرا خواب نميكند
نه چشم هاي فشرده از درد
نه قرصهاي قرمز رنگ
نه لالائي جيرجيركها
هيچ كدام به نجات من بر نميخيزند
براي فرار از تو تا ابد هم ناتوان خواهم بود
بر سراسر بسترم زنجيرهائي تعبيه كرده ام
مباد كه فريب دهد اشاره دستانت مرا
همچنان بر من ميتازد طنين آوايت
هنوز منتظر تسليم من هستي
ميداني كه مقاومتم دير يا زود در هم ميشكند
پس همچنان پاي ميفشاري بر شيطنت خويش
مرا بازي ميدهد نگاه شوخ طبعت
و برق تمسخرت به تلاش بيهوده من بر رهائي، ميخندد
بر ميخيزم و آرام به سمت تصوير نامرئي تو بر لب پنجره ميروم
محو ميشوي
از بودن و نبودنت، يكجا خوشحال ميشوم
اما تو را دست ِ كم گرفته ام
آن پائين...... در پياده روهاي خالي از عابر
برايم دست تكان ميدهي
فريب خورده ام و راه برگشتي به خواب نيست
از طبقه صدم رويايت
به سوي آغوش تو، شيرجه ميروم
استخوانهايم يكي يكي در ياد ِ بود و نبود تو، خرد ميشود
امشب هم مُردم
اكنون ميروي...............
و قبل از خنده بر جنازه من، قرار ملاقات فردا شب را
با من هماهنگ ميكني
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط Mary
|