در زمهرير بي اعتنائي تو، تمامي احساساتم ترك ميخورد
چكه چكه قطره هاي گرم خون از شكسته هاي تصوير تو در ذهنم
به پاي روزهاي خوب ِ گم شده در غبار تكدر، فرو ميريزد
چون كودك يتيمي بر ويرانه هاي قلبم چمباتمه زده ام
با عروسك بي سري در مشت و عكسي نيم سوخته
هر كس نداند
انكار تو ظلم است، به ناديده گرفتن تلاشم براي تغيير نكردن تصويرها
هنوز تصوير خوب تو بر قلبم لبخند ميزند
با ذهن ِ بيمار ِ بي خوابم چه كنم؟
ميدانم....... قرارمان زين پس به نگفتن و نشنيدن است
اما با حرفهاي نوك تيز ِ مانده در گلو چه كنم؟
تناقض اين دو تصوير به كلي مرا پريشان كرده
آيا توقع بزرگ و بيجائي بود
كه صرف نظر از هر آنچه بر ما گذشت
پس از روزها دلتنگي و بغض و گلايه
وقتي به ديدار رسيديم
تو حتي يك جمله خوب، براي من به ارمغان نياوردي؟
شاخه گلي پلاسيده پيشكش
آري........ من از روزهاي بي تو بودن ميترسم
اما جدائي را هزار بار به بودن اين دو غريبه كنار هم ترجيح ميدهم
به اثبات كردن اين نكته كه چه كسي مقصر است
به انتظار آنكه كداممان مهر سكوت را خواهد شكست
در اين جنگ سرد، تنها نقابهايمان را به رُخ ميكشيم و بس
تو بر لب جاده منتظر قدمهاي من هستي
بي نگاه به رد پاهاي پيش رويت
شبيه ته ِ كفشهاي تازه من نيست؟
اين همه غرور؟؟؟؟؟؟؟؟
بارها آزمودم كه رفتن من، در پي ام آمدن را به بار نمي آورد
هميشه من مرسوله اي برگشت خورده بودم
آري........ هميشه هم انگشت اتهامت من را نشانه ميرفت
هر آزمون
به آسيب ديدگي مهره هاي گردنم انجاميد
كه شايد
سايه ترا در پيچ دورترين كوچه، ببيند
و يا گلي را در مشتت
كه از لا به لاي گلبرگهايش
ببويم كه چقدر براي ديدنم مشتاق بودي
چرا همه حرفهاي من به دل، بر ميخورد؟
چرا فكر ميكني حرفهاي تو به گِل ميخورد؟
چرا هميشه فقط من بايد
پنجه ام را در زير پاشنه ميخ دار ِ عذر خواهي، له كنم؟
.
.
.
گردو
.
شكستم
.
گردو
.
شكستي
.
گردو
.
زدم سرتو شكستم
.
گردو
.
زدي دلمو شكستي
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 4 قبل از ظهر توسط Mary
|