تبليغاتX
خط خطيهاي یک دیوانه بر روي ديوار زندان - I Dont Know Why........ You Lovw See My Cry
All the things she said
All the things she said
Running through my head
All the things she said
All the things she said
Running through my head.......................Running through my head

ميل غريبي به پوست کندن اعصابم دارم.احساس خوشايند خود آزاري.لذتي که از کندن رگ و پِيِِت بهت دست ميده.يه بار خواستم خودکشي کنم اما نميخواستم بميرم.تيغ بود و جرات زدن رگ آبي مچم رو هم داشتم اما ميل عجيبي به تيکه تيکه کردن گوشت بدنم وجود داشت .احساس ميکردم چيزي تو سلولامه که بايد در بياد و اگه بره بيرون من خوب ميشم.يه ليوان رو کف آشپز خونه تيکه تيکه کردم ومخصوصا يه تيکه کندش رو گرفتم تو دستم واومدم پنج سانت پائين تر از رگي که زير پوستم مي تپيد. شروع کردم لايه لايه برداشتن پوستم.دردي نداشت يه لذت وحشيانه بود .از تصور ديدن من توسط همسايه ها که با چه دقتي دارم شيشه به دستم ميکشم خندم گرفت.يه کثافت کاري اي شده بود ,که لنگش تو فيلمهاي ترسناک هم پيدا نميشد.تکه هاي ريز گوشتم تو ظرف شوئي ميريخت آخه اون تيکه شيشه ,کند و کلفت بود و به اين راحتي ها گوشتت رو نميبريد براي همين گوشت صورتي رنگ بدنم مثل خرده چوب تيکه تيکه از دستم جدا ميشد.انگار که دارم خراطي ميکنم.اون لحظات پر جنون تمومي نداشت هرچي بيشتر ميکندم به رگ اصلي و توقف کارم نميرسيدم.دلم خون مي خواست.ديدن خون خودم و ريختنش تو چاه ظرفشويي اما نه اونقدر که جونم هم به لوله هاي فاضلاب منتقل بشه.ميدوني من بچه خوب و قانع و ماماني هستم.
زخم دستم منظره چندش آوري شده بود.يه بار هم که شيشه رو ناگهاني به محل زخم کشيدم دستم خطا رفت و زخمم شد يه دوراهي که من رو مردد ميکرد بين عميق تر کردن کدومش.از اونجائي که خيلي انسان شريف و عادلي هستم يه لايه از اين ميتراشيدم يه لايه از اون.تفريح جالبي بود.يه نيم ساعتي ميشد که داشتم با دقت هرچه تمام تر رگ و پي دستم رو ميکاويدم.باور کن اصلا دردي در کار نبود يا بود و من اونقدر متمرکز به کارم بودم که توجهي بهش نداشتم.کم کم داشتم ضعف ميکردم و البته حوصله ام هم از اين تشريح بي امکانات سر رفته بود.اگه با کارد ميوه خوري خودم رو کنده بودم زودتر تموم ميشد.با دقت, تمامي اتاق عمل رو تميز کردم و بعد دستم رو با محلول بتادين ضد عفوني کردم و با يه باند تميز بستمش.نميخواستم از عفونت بميرم.بعد هم همه چراغها خاموش و سيگار روشن و دراز شدن روي تختخوابي که مدتها از مرتب کردنش ميگذشت.دستم يه کم ميسوخت اما چيزي بيشتر از اون زجرم ميداد.اين که با اين همه تقلا باز هم اون چيزي رو که ميخواستم نتونستم تو خودم پيدا کنم.

اين يه داستان قديميه كه يه بار واسه تو و يه بار هم واسه يكي ديگه تعريفش كردم..... جريانش واسه 3-4 سال پيش بود اما از اون روز تاحالا نميدونستم اون حسي كه دنبالش ميگشتم..... اون چيزي كه تو وجودم وول ميخورد چي بود....... ديشب فهميدم..... ديشبم دوباره مجنون شدم و خواستم اون كارو تكرار كنم اما ديدم كه اون حس انقدر زياده كه از سلولهام زده بيرون..... ريخته تو چشمام.... ردش رو صورتم مونده...... شوري اشك ذائقمو تحريك كرد به فهميدن و درك كردن اين حس........ انزجار..... تنفر..... ترس و وحشت از رونده شدن....... ديدم مقابل اين حس چقدر حقيرم..... ديدم وجودمو گرفته...... ديدم حرفهاي تو مثل پنس يكي يكي اين حس ها رو از تو وجودم كشيد بيرون..... چقدر دردناك بود
چقدر حس ِ بدي بود وقتي ديدم تا چه حد از من حالت به هم ميخوره.... به سراسر زندگيم شك كردم..... به حرفهام.... به حس هام...... به چيزي كه هستم و تاحالا انقدر از بودنش دلخور نبودم........ نبايد ميگفتي..... نبايد اين آخرين تير رو هم ميزدي..... من واسه مردن تو ياد تو هنوز جوون بودم....... دستهام به صفحه مانيتور خشك شده بود ..... انگار ميخواستم تكونش بدم و حرفهاي تو بريزه پائين و من ديگه نبينمشون....... اشكام نميگذاشت درست ببينم..... واقعا حضورم انقدر كمرنگ بود كه به اين راحتي گفتي.................. باشه، هرچي تو ميخواي...... هرجوري كه تو راحتي........ فقط يه چيز....... گفتنش اثري نداره...... بي خيال


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط Mary |