تبليغاتX
خط خطيهاي یک دیوانه بر روي ديوار زندان - سگانه
راحت شدي نه؟
وجدانت را چونان لباس شب بر اندام ِ برازنده ات ديدم
اكنون برهنه مي شويم
ببين بر تن ِ كداممان زخمها، بي شمار تر است؟
اين كالبد ِ مثله شده را نمي توان در آغوش گرفت
اين زخمهاي عفوني را مرهمي نيست
چونان يعقوب، صبر ميكنم بر اشتهاي ِ كرمهاي تنم
دردهاي من ديدني نيست
چگونه با تو گويم رنج ِ انساني را كه هر صبح
رو به قبلهّ قربانگاه خويش بيدار ميشود
ره ميپويد به سوي غروب
و بر دوش ميكشد صليب ِ سنگين پيكرش را
تا كه خورشيد
قرمزي شفق را از خونهاي فواره زده از شاهرگش نوش كند
از زبانم چه بايد بشنوي كه ترا آسوده كند؟
هر شب ليس ميزنم پارگي هاي روحم را
چونان سگ ِ جبون ِ بي دنداني كه
غريزه هاي سركوب شده اش را هر شب
گريه ميكند
لعنت ميكند خود را
و همه را
و پارس ميكند مُدام
بر ماهي كه
"بالاي سر ِ تنهائي است"
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط Mary |