گفتم: اشتباه شما اینه که فکرمیکنین کلیشۀ قدیمی شیشه کبود رو تکرار میکنم. من چشمام ضعیف شده، کلاً تار میبینم. اگه عینکی هم باشه به صورتم چسبیده. کندنش مساوی با کور شدنمه
گفت: نمی تونی اینجوری ادامه بدی
گفتم: همینه که آرومم میکنه
گفت: بسه مَری، به کجا میخوای برسی؟
گفتم: کسی جائی منتظرم نیست. من رو خطهای ممتد جاده دراز کشیدم. می خوام یه تریلی با آسفالت یکی ام کنه
خودشو کشت که برم سرتمرین تأترش
گفتم: حوصله سیاه بازی ندارم
گفت: خونه هم که نمی خوای بری، تا شب می خوای چیکار کنی؟
گفتم: طبقۀ بالای دانشگاه، انفورماتیک، اینترنت
گفت: از این سایتها بیا بیرون، یه کم تو آدمها بچرخ...... داری تو هذیونهای شبونت غرق میشی
رفت و منتظر نشد باز هم به هم ببافم
تو آسانسور به تصویر محو شده اش گفتم: من از بودن میون همین آدمها خسته ام
چشمام به پیاده رو ها ماسید بلکه یه جفت پای متفاوت ببینم. قدمی که سایه اش انقدرجذبه داشته باشه که منو به دنبالش بکشونه....... همه سایه ها رنگ پریده ان.......همه یه جور از هم فرار میکنن. من از این سایه های بیرنگ از این تنهای تنها، از این.............. به قول سالینجر از این مزخرفی که اسمش واقعیته، همون یه نسخه ای که وجود داره کافیه؛من میخوام یه نسخه دیگرو امتحان کنم. مدرنیته خیلی هم بد چیزی نیست. لااقل تنهائی نابم رو حضور کسی مختل نمیکنه. مجبور نیستم واسه سکوتم جواب پس بدم. اجباری تو هیچ چیز نیست. دنیام رو با دستنوشته های داغ ِ یه نویسنده ناشناس پُر میکنم.خیلی وقته اسباب کشی کردم توصفحات کاغذی کتاب و لینکهای متعدد مجازی. شما ها هنوز دنبال من در همون خونه قدیمی میگردین.
من رفتم....... میروم جایز نیست........ من رفتم!!!!!