تبليغاتX
خط خطيهاي یک دیوانه بر روي ديوار زندان
خشاب را باز ميكنم
شش گلوله را با يك تكان در مشتم ميريزم
سردي فلزها رخوت را به تنم تزريق ميكند
آرام و بي اضطراب
يكي يكي بر روي ميز
ميچينم سربي رنگهاي مرگ را
به نيت تو
تفأل ميزنم به ديوان جنون
و سوگلي را به يك چرخش در حجله رولت جاي ميدهم
گلنگدن كشيده ميشود
بي لرزش انگشتان ِ زخمي من
شقيقه ام بي تابي ميكند
بر بوسيدن ِ لبان ِ لوله تفنگ
اكنون همه چيز مهياست
حتي اطمينان من به كشيدن ِ ماشه
.
.
سه
.
.
دو
.
.
يك
.
.
تق
.
.
ردي از خون به ديوار نماند
همچنان اين هزارتوي ِ لزج ِ مسموم، در سرم پنهان است
نوعروس ِ گلوله ها سكوت را به گفتن "بله" اي كوتاه، نشكست
فردا دوباره شانس خود را در سرزمين تزارها مي آزمايم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary |

خيالت ميان چهار چوب پنجره در انتظار گمراهي من، لبخند ميزند
يكي يكي گوسفندان ِ خواب آلوده بي چشم را مي شمارم
هيچ چيز مرا خواب نميكند
نه چشم هاي فشرده از درد
نه قرصهاي قرمز رنگ
نه لالائي جيرجيركها
هيچ كدام به نجات من بر نميخيزند
براي فرار از تو تا ابد هم ناتوان خواهم بود
بر سراسر بسترم زنجيرهائي تعبيه كرده ام
مباد كه فريب دهد اشاره دستانت مرا
همچنان بر من ميتازد طنين آوايت
هنوز منتظر تسليم من هستي
ميداني كه مقاومتم دير يا زود در هم ميشكند
پس همچنان پاي ميفشاري بر شيطنت خويش
مرا بازي ميدهد نگاه شوخ طبعت
و برق تمسخرت به تلاش بيهوده من بر رهائي، ميخندد
بر ميخيزم و آرام به سمت تصوير نامرئي تو بر لب پنجره ميروم
محو ميشوي
از بودن و نبودنت، يكجا خوشحال ميشوم
اما تو را دست ِ كم گرفته ام
آن پائين...... در پياده روهاي خالي از عابر
برايم دست تكان ميدهي
فريب خورده ام و راه برگشتي به خواب نيست
از طبقه صدم رويايت
به سوي آغوش تو، شيرجه ميروم
استخوانهايم يكي يكي در ياد ِ بود و نبود تو، خرد ميشود
امشب هم مُردم
اكنون ميروي...............
و قبل از خنده بر جنازه من، قرار ملاقات فردا شب را
با من هماهنگ ميكني
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط Mary |

در زمهرير بي اعتنائي تو، تمامي احساساتم ترك ميخورد
چكه چكه قطره هاي گرم خون از شكسته هاي تصوير تو در ذهنم
به پاي روزهاي خوب ِ گم شده در غبار تكدر، فرو ميريزد
چون كودك يتيمي بر ويرانه هاي قلبم چمباتمه زده ام
با عروسك بي سري در مشت و عكسي نيم سوخته
هر كس نداند
انكار تو ظلم است، به ناديده گرفتن تلاشم براي تغيير نكردن تصويرها
هنوز تصوير خوب تو بر قلبم لبخند ميزند
با ذهن ِ بيمار ِ بي خوابم چه كنم؟
ميدانم....... قرارمان زين پس به نگفتن و نشنيدن است
اما با حرفهاي نوك تيز ِ مانده در گلو چه كنم؟
تناقض اين دو تصوير به كلي مرا پريشان كرده
آيا توقع بزرگ و بيجائي بود
كه صرف نظر از هر آنچه بر ما گذشت
پس از روزها دلتنگي و بغض و گلايه
وقتي به ديدار رسيديم
تو حتي يك جمله خوب، براي من به ارمغان نياوردي؟
شاخه گلي پلاسيده پيشكش
آري........ من از روزهاي بي تو بودن ميترسم
اما جدائي را هزار بار به بودن اين دو غريبه كنار هم ترجيح ميدهم
به اثبات كردن اين نكته كه چه كسي مقصر است
به انتظار آنكه كداممان مهر سكوت را خواهد شكست
در اين جنگ سرد، تنها نقابهايمان را به رُخ ميكشيم و بس
تو بر لب جاده منتظر قدمهاي من هستي
بي نگاه به رد پاهاي پيش رويت
شبيه ته ِ كفشهاي تازه من نيست؟
اين همه غرور؟؟؟؟؟؟؟؟
بارها آزمودم كه رفتن من، در پي ام آمدن را به بار نمي آورد
هميشه من مرسوله اي برگشت خورده بودم
آري........ هميشه هم انگشت اتهامت من را نشانه ميرفت
هر آزمون
به آسيب ديدگي مهره هاي گردنم انجاميد
كه شايد
سايه ترا در پيچ دورترين كوچه، ببيند
و يا گلي را در مشتت
كه از لا به لاي گلبرگهايش
ببويم كه چقدر براي ديدنم مشتاق بودي
چرا همه حرفهاي من به دل، بر ميخورد؟
چرا فكر ميكني حرفهاي تو به گِل ميخورد؟
چرا هميشه فقط من بايد
پنجه ام را در زير پاشنه ميخ دار ِ عذر خواهي، له كنم؟
.
.
.
گردو
.
شكستم
.
گردو
.
شكستي
.
گردو
.
زدم سرتو شكستم
.
گردو
.
زدي دلمو شكستي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 4 قبل از ظهر توسط Mary |

All the things she said
All the things she said
Running through my head
All the things she said
All the things she said
Running through my head.......................Running through my head

ميل غريبي به پوست کندن اعصابم دارم.احساس خوشايند خود آزاري.لذتي که از کندن رگ و پِيِِت بهت دست ميده.يه بار خواستم خودکشي کنم اما نميخواستم بميرم.تيغ بود و جرات زدن رگ آبي مچم رو هم داشتم اما ميل عجيبي به تيکه تيکه کردن گوشت بدنم وجود داشت .احساس ميکردم چيزي تو سلولامه که بايد در بياد و اگه بره بيرون من خوب ميشم.يه ليوان رو کف آشپز خونه تيکه تيکه کردم ومخصوصا يه تيکه کندش رو گرفتم تو دستم واومدم پنج سانت پائين تر از رگي که زير پوستم مي تپيد. شروع کردم لايه لايه برداشتن پوستم.دردي نداشت يه لذت وحشيانه بود .از تصور ديدن من توسط همسايه ها که با چه دقتي دارم شيشه به دستم ميکشم خندم گرفت.يه کثافت کاري اي شده بود ,که لنگش تو فيلمهاي ترسناک هم پيدا نميشد.تکه هاي ريز گوشتم تو ظرف شوئي ميريخت آخه اون تيکه شيشه ,کند و کلفت بود و به اين راحتي ها گوشتت رو نميبريد براي همين گوشت صورتي رنگ بدنم مثل خرده چوب تيکه تيکه از دستم جدا ميشد.انگار که دارم خراطي ميکنم.اون لحظات پر جنون تمومي نداشت هرچي بيشتر ميکندم به رگ اصلي و توقف کارم نميرسيدم.دلم خون مي خواست.ديدن خون خودم و ريختنش تو چاه ظرفشويي اما نه اونقدر که جونم هم به لوله هاي فاضلاب منتقل بشه.ميدوني من بچه خوب و قانع و ماماني هستم.
زخم دستم منظره چندش آوري شده بود.يه بار هم که شيشه رو ناگهاني به محل زخم کشيدم دستم خطا رفت و زخمم شد يه دوراهي که من رو مردد ميکرد بين عميق تر کردن کدومش.از اونجائي که خيلي انسان شريف و عادلي هستم يه لايه از اين ميتراشيدم يه لايه از اون.تفريح جالبي بود.يه نيم ساعتي ميشد که داشتم با دقت هرچه تمام تر رگ و پي دستم رو ميکاويدم.باور کن اصلا دردي در کار نبود يا بود و من اونقدر متمرکز به کارم بودم که توجهي بهش نداشتم.کم کم داشتم ضعف ميکردم و البته حوصله ام هم از اين تشريح بي امکانات سر رفته بود.اگه با کارد ميوه خوري خودم رو کنده بودم زودتر تموم ميشد.با دقت, تمامي اتاق عمل رو تميز کردم و بعد دستم رو با محلول بتادين ضد عفوني کردم و با يه باند تميز بستمش.نميخواستم از عفونت بميرم.بعد هم همه چراغها خاموش و سيگار روشن و دراز شدن روي تختخوابي که مدتها از مرتب کردنش ميگذشت.دستم يه کم ميسوخت اما چيزي بيشتر از اون زجرم ميداد.اين که با اين همه تقلا باز هم اون چيزي رو که ميخواستم نتونستم تو خودم پيدا کنم.

اين يه داستان قديميه كه يه بار واسه تو و يه بار هم واسه يكي ديگه تعريفش كردم..... جريانش واسه 3-4 سال پيش بود اما از اون روز تاحالا نميدونستم اون حسي كه دنبالش ميگشتم..... اون چيزي كه تو وجودم وول ميخورد چي بود....... ديشب فهميدم..... ديشبم دوباره مجنون شدم و خواستم اون كارو تكرار كنم اما ديدم كه اون حس انقدر زياده كه از سلولهام زده بيرون..... ريخته تو چشمام.... ردش رو صورتم مونده...... شوري اشك ذائقمو تحريك كرد به فهميدن و درك كردن اين حس........ انزجار..... تنفر..... ترس و وحشت از رونده شدن....... ديدم مقابل اين حس چقدر حقيرم..... ديدم وجودمو گرفته...... ديدم حرفهاي تو مثل پنس يكي يكي اين حس ها رو از تو وجودم كشيد بيرون..... چقدر دردناك بود
چقدر حس ِ بدي بود وقتي ديدم تا چه حد از من حالت به هم ميخوره.... به سراسر زندگيم شك كردم..... به حرفهام.... به حس هام...... به چيزي كه هستم و تاحالا انقدر از بودنش دلخور نبودم........ نبايد ميگفتي..... نبايد اين آخرين تير رو هم ميزدي..... من واسه مردن تو ياد تو هنوز جوون بودم....... دستهام به صفحه مانيتور خشك شده بود ..... انگار ميخواستم تكونش بدم و حرفهاي تو بريزه پائين و من ديگه نبينمشون....... اشكام نميگذاشت درست ببينم..... واقعا حضورم انقدر كمرنگ بود كه به اين راحتي گفتي.................. باشه، هرچي تو ميخواي...... هرجوري كه تو راحتي........ فقط يه چيز....... گفتنش اثري نداره...... بي خيال


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط Mary |

راحت شدي نه؟
وجدانت را چونان لباس شب بر اندام ِ برازنده ات ديدم
اكنون برهنه مي شويم
ببين بر تن ِ كداممان زخمها، بي شمار تر است؟
اين كالبد ِ مثله شده را نمي توان در آغوش گرفت
اين زخمهاي عفوني را مرهمي نيست
چونان يعقوب، صبر ميكنم بر اشتهاي ِ كرمهاي تنم
دردهاي من ديدني نيست
چگونه با تو گويم رنج ِ انساني را كه هر صبح
رو به قبلهّ قربانگاه خويش بيدار ميشود
ره ميپويد به سوي غروب
و بر دوش ميكشد صليب ِ سنگين پيكرش را
تا كه خورشيد
قرمزي شفق را از خونهاي فواره زده از شاهرگش نوش كند
از زبانم چه بايد بشنوي كه ترا آسوده كند؟
هر شب ليس ميزنم پارگي هاي روحم را
چونان سگ ِ جبون ِ بي دنداني كه
غريزه هاي سركوب شده اش را هر شب
گريه ميكند
لعنت ميكند خود را
و همه را
و پارس ميكند مُدام
بر ماهي كه
"بالاي سر ِ تنهائي است"
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط Mary |


1:

بـــــــــــــــــــــــــــــــــه چپ چپ
بــــــــــــــــــــــــــه راست راست
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــقب گرد
قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم رو
پليسهاي محترم ماشينها را به سمت ِ جسد ِ متحركم راهنمائي ميكنند
..............................آماده
..............................هدف
.............................. آتش
چنين ميگويد رنگ ِ دلرباي چراغ
اين بار سبز، رنگ ِ خون هاي ريخته شده خواهد بود
دروازه هاي نامرئي براي باز شدن به سمت ِ من با يكديگر جدال ميكنند
چرا اين همه عجله؟؟؟؟؟؟؟؟
آرامتر هم خواهم مُرد!!!

.................................................................

2:

ثانيه شمار بر روي عدد 3 در جا ميزند
من بين دو لاين خيابان محبوسم
ماشينها از پشت سر، مي آيند
از روبه رو، ميروند
ميخواهم جهت ِ مُردن ِ خويش را انتخاب كنم
پا پَس بكشم يا پا، پيش بگذارم؟
در هر صورت فرقي نميكند
سبز، مهلت ِ رفتن نميدهد
لج ميكند به من
قرمز راه را ميگشايد
باز هم جان به در بُردم

..................................................................

3:

شايد وعده ديدارم با عزرائيل در چهار راه بعدي بود!!!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط Mary |

گفت: دیدتو عوض کن، سیاهی تو چشمات داره بیداد میکنه

گفتم: اشتباه شما اینه که فکرمیکنین کلیشۀ قدیمی شیشه کبود رو  تکرار میکنم. من چشمام ضعیف شده، کلاً تار میبینم. اگه عینکی هم باشه به صورتم چسبیده. کندنش مساوی با کور شدنمه

گفت: نمی تونی اینجوری ادامه بدی

گفتم: همینه  که آرومم میکنه

گفت: بسه مَری، به کجا میخوای برسی؟

گفتم: کسی جائی منتظرم نیست. من رو خطهای ممتد جاده دراز کشیدم. می خوام یه تریلی با آسفالت یکی ام کنه

خودشو کشت که برم سرتمرین تأترش

گفتم: حوصله سیاه بازی ندارم

گفت: خونه هم که نمی خوای بری، تا شب می خوای چیکار کنی؟

گفتم: طبقۀ بالای دانشگاه، انفورماتیک، اینترنت

گفت: از این سایتها بیا بیرون، یه کم تو آدمها بچرخ...... داری تو هذیونهای شبونت غرق میشی

رفت و منتظر نشد باز هم به هم ببافم

تو آسانسور به تصویر محو شده اش گفتم: من از بودن میون همین آدمها خسته ام

چشمام به پیاده رو ها ماسید بلکه یه جفت پای متفاوت ببینم. قدمی که سایه اش انقدرجذبه داشته باشه که منو به دنبالش بکشونه....... همه سایه ها رنگ پریده ان.......همه یه جور از هم فرار میکنن. من از این سایه های بیرنگ از این تنهای تنها، از این.............. به قول سالینجر از این مزخرفی که اسمش واقعیته، همون یه نسخه ای که وجود داره کافیه؛من میخوام یه نسخه دیگرو امتحان کنم. مدرنیته خیلی هم  بد چیزی نیست. لااقل تنهائی نابم رو حضور کسی مختل نمیکنه. مجبور نیستم واسه سکوتم جواب پس بدم. اجباری تو هیچ چیز نیست. دنیام رو با دستنوشته های داغ ِ یه نویسنده ناشناس پُر میکنم.خیلی وقته اسباب کشی کردم توصفحات کاغذی کتاب و لینکهای متعدد مجازی. شما ها هنوز دنبال من در همون خونه قدیمی میگردین.

                               من رفتم....... میروم جایز نیست........ من رفتم!!!!!

                                     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط Mary |

رَ ج ميزنم تو را

تا به انتها رسم

اما افسوس

عشق هر شب

همين را به من سرمشق ميدهد

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط Mary |

چيزي كه از زنده بودن و نفس كشيدن مطمئننم ميكنه اينه كه هنوز هم ميتونم دود سيگار رو به تك تك ِ سلولهاي عمقي ريه ام برسونم.... اينكه هنوز دستهام مثل راننده كاميون ها بوي نا گرفته سيگار ميده.
چيزي كه به من ميفهمونه هنوز نا پديد نشدم و حضور دارم، اينه كه وقتي از در كلاس يا خونه ميام تو يكي ميگه: اووووووووووف چه بوي سيگاري!!!!!!!
جنسيتم رو هم وقتي ميفهمم كه دارم بيخيال به حلقه هاي دود نگاه ميكنم و كسي از روي فوضولي يا دلسوزي ميگه: براي دختر زشته سيگار كشيدن . توانائيم  تو كنترل عضلات صورتم رو هم وقتي ميفهمم كه به اون آدم مزاحم يه لبخند تحويل ميدم.
تعداد كتابهاي خونده شده رو از روي فيلتر هاي له شده تو زير سيگاري ميفهمم...... حتي تعداد صفحات رو هم ميشه فهميد....... هر 200 صفحه، يك پاكت...... اگه ريزترش كني ميشه هر 10 صفحه ، يك نخ
مقدار پول ِ توي جيبم رو هم ميشه از روي مارك ِ سيگارم فهميد....... شدت ِ افسردگي رو از روي پُك هاي عميقم ميتوني بفهمي
تنها چيزي كه دستگيرت نميشه اينه كه چند سالمه....... لبهاي خاكستري، دندونهاي جرم گرفته ، نفس نفس زدنها و سرفه هاي خشك وخلط غليظ گلوم، اصلا به يه دختر  ساله نميخوره
چي؟؟؟؟؟ گفتي ميميرم؟؟؟؟؟؟؟ گفتي هنوز جوونم؟؟؟؟؟ دارم خودمو نابود ميكنم؟؟؟؟؟؟؟ راه هاي بهتري هم براي خودكشي هست؟؟؟؟؟
بي خيال....... از بيخ و بُن زود شروع شده و حالا واسه زود تموم شدنش نگران نيستم......... به قول ِ يه شخصيت دماغ عمل كرده : خيلي خوبه، خيلي كلاس داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط Mary |

من

رجعت اسطوره اي مجعول
يا
تقاص اعوجاج رزيله شهوتي بر آماسيده
مگر من كه هستم؟
مزه ام كن
بوي عمق خاك مي دهم
بوي چرك رگه هاي خون بسته پدرم
بوي گنديده التهاب تن باكره اي دست خورده
بوي بلاهت
بوي انسان

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط Mary |


با انگشتهام ضرب ميگيرم روي كيبورد...... انگار كه به كلون ِ در ِ واژه ها چنگ بزنم.... هي بكوبم...... تق......... تق.......... تق

هيچ كس در رو باز نميكنه....... حتي صدائي از كسي در نمياد به پرسيدن اينكه كي پشت ِ در و چي كار داره؟؟؟
هميشه همين جوره...... براي نوشتن و جاري شدن تو خطوط ِ نا هماهنگ هميشه يه پيش در آمد لازمه....... براي نوشتن از خودم يا تو يا هر موضوع ديگه اي اولش كلي به ذهنم كه نه، به دستهام فشار ميارم..... براي خلاص شدن از فشار ِ سنگين تنهائي، براي بيرون اومدن از اين پيله اي كه مثل ِ صدف ِ حلزون هميشه به پشتمه و هر چند وقت يه بار خودمو توش پنهان ميكنم، بايد تلاش كنم

شديدا دارم با حلزون همذات پنداري ميكنم..... كند، سنگين و بي رمق حركت ميكنم. اين ريتم كند ِ زندگي من يا زمان يا هر كوفت ِ ديگه اي منو وادار ميكنه كه مثل يه حلزون باشم...... تا همون حد هم لزج و نامطبوعم. تا بيام و پا به پاي بالهاي شاپركي تو خودمو بكشونم، تو صد بار اين باغ رو رفتي و برگشتي. واسه همينه كه اگر مجبورت كنم به شنيدن حرفهام خيلي كسل ميشي. واسه همينه كه دارم روز به روز ساكن تر ميشم. واسه همينه كه ميگي اين روزها ديگه حرفهامو بهت نميزنم. اما اشتباه ميكني. من حرف نميزنم، يعني به طور كلي با هيچ كس حرف نميزنم اما چون تو شامل ِ تمام افراد زندگي من ميشي، خيال ميكني با تو حرف نميزنم........ نميدونم ميفهمي يا نه
خيلي وقتها مي خوام بهت بگم نخند، نه اينكه از خنديدنت ناراحت بشم يا حوصله اين رو نداشته باشم كه حرف زدن ِ پُر حرارت تورو از ماجراهاي دانشگاه و بيرون بشنوم....... نه ، ميدوني عاشق ِ خنديدنتم....... ميدوني كه بيشتر از معني حرفهات و كارات اين لحن ِ سلحشور ِ حرفهات ِ كه منو به وجد مياره........ ميخوام بگم نگو، چون ممكنه چشمت بزنم...... باور كن...... ميدونم كه باورش سخته اما خيلي وقتها بهت حسوديم ميشه. نه واسه اينكه حسرت ِ موقعيت يا اتفاقهائي رو كه واست ميوفته بخورم، نه........ از اين حسوديم ميشه كه چجوري مثل ِ تو نميتونم به اون منبع بي پايان ِ‌انرژي درونم برسم.... اينكه يه آدم مثل من با اين همه ظرفيت براي شاد بودن چجوري نميتونه ازشون استفاده كنه..... چجوريه كه طرز استفاده ازشون رو هيچ وقت به طور كامل ياد نميگيره...... ميدوني كه وقتي رو دور ِ خوشگذروني بيوفتم حتي تو هم جلوم كم مياري اما نميدونم چه مَرَضيه كه منو از ظرفيت هام دور ميكنه..... يهو انگار بكشنت و ببرنت و دستت ديگه بهشون نرسه.......... مثل جزيره اي كه مدام ميره زير آب و من اشكم در مياد تا دوباره پيداش كنم......... وضعيت خنده داريه خلاصه

ميدونم كه ميخواي بگي تا وقتي خودمو تو خودم حبس كردم، طبيعيه كه هيچ اتفاقي نيوفته واسم، اما عزيزكم در من چيزي هست كه منو از ديگران فراري ميده..... احساسي شبيه عدم امنيت...... نميتونم منكر اين بشم كه آدمها به شدت منو كفري ميكنن. دليلش رو يه بار مفصل بهت گفتم...... من هميشه در اعماق وجودم انسان رو تحقير كردم......ميدونم الان ميگي منم يه انسانم....... خب دلخوريم از همينه........ هميشه يه نفرت ِ پنهان از كُل ِ وجود ِ انسانيم داشتم....... از گوشت و پوست وخونم نفرت داشتم........ يادته هميشه بهت ميگفتم من از خون و فيلمهاي خشن و بكش بكش بدم ميومده، اما هيچ ترس و وحشتي ندارم اگه بالاي جنازه غرق ِ به خونم رو كف ِ موزائيك هاي سفيد وايسم............... هميشه هم بهم ميگفتي ديوونم

خيلي وقتها دلم ميخواد بشينم رو به روي خودم ؛ نه تو آئينه..... دلم ميخواد خودم، روحم، يه بار از تنم دور بشه و بشينه به تماشاي جسمي كه منم........ احساس همدردي كنم با خودم....... به خاطر تمام اشتباهات ِ انسانيم خودمو ببخشم و دست ِ نوازش بكشم به سرم...... مهم نيست من به سر ِ جسمم يا جسمم به سر ِ من........ ميخوام يكي از ما اون يكي رو ببخشه....... ميخوام بتونم اين نفرت رو تبديل به عشق كنم اما تا حالا موفق نبودم
ميدوني؛ حرف زدن در مورد ِ سكس خيلي راحت تر از حرف زدن راجع به خودته........ باور كن..... ديدي كه ميتونم ساعتها با هر كس از هر موضوعي صحبت كنم اما هميشه از اين حرف نفرت داشتم : از خودت بگو

يكي از دلايلي كه از ايجاد رابطه جدي با جنس مذكر بيزارم ميكنه همينه...... اينكه بايد بهشون توضيح بدي، اينكه نميتونن خودشون چيزي رو كشف كنن. اينكه تو امتحان ِ شناختن تو بدون تقلب رسوندن از طرف خودت محاله قبول بشن. اينكه تا بيان و بفهمن كه تو چه آدمي هستي و چي ميگي و حرف ِ حسابت چيه تو كاملا شيفتگيتو از دست دادي..... ميدوني يه قدم اون طرف تر ازدوستي معمولي نميتونم پيش برم..... از ياد دادن بهشون كه چجوري بايد باهام رفتار كنن متنفرم. خودشونم كه هيچ سعي اي نميكنن به سلامتي..... خلاصه اينكه ترجيح ميدم زن بگيرم تا شوهر كنم...... هرچند همجنساي منم آنچنان موجودات باهوشي نيستن و اين فوضولي بي حد و حسرشونه كه باعث ميشه يه سري چيزها رو بفهمن......... ميبيني حتي اينجا هم دست از انتقاد به آدميزاد نميكشم....... معلوم نيست من آدمم، فرشته ام، جنم، انسم، گياهم، حيوانم...... تو خلقت خودم موندم......... اما ميدونم هرچي باشم يه ديوونه تمام عيارم كه هيچ چهارچوبي به تنش قالب نميشه............. همينه كه خيلي وقتها احساس ميكنم آگاهي من يه جائي، ته يه چاه ِ عميق يا آسمون ِ بلندي گير كرده و من تنها موندم!!!









+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط Mary |