احتياج به يه خونه دارم. به چيزي شبيه خانواده. احتياج به ريشه دارم. به پشتوانه. به آدمهائي كه بهشون تكيه كنم.
احتياج دارم بدونم ارزش دارم. دلم ميخواد نفس ِ يه عده به نفسم وصل باشه. احتياج به علاقه دارم، به تعلق.
اين حرفو صد بار زدم، ميدونم....... خيلي سخته بخواي احساس تعلق كني اما حتي كسي نباشه كه دوسش داشته باشي.
گفتم : بي حس شدم. هيچ احساسي به هيچ كس ندارم
گفتي: احساس داري، خيلي هم زياد؛ اما احساس ِ تنفر
از اين بي حسي كه تو اسمشو تنفر ميگذاري خستم....... از شكوه و ناله و شكايت خستم. از خودم خستم
ميدونم خستگي هام خستت ميكنه اما من همينم....... همين جوري
خيلي شبيه، خيلي متفاوت........ مثل همه زندگي. با اين تفاوت كه بيشتر در موردم دروغ شنيدي
من دارم از درون خالي و خالي تر ميشم. مثل كوزه اي كه اگه بهش دست بزني خنك و تره اما اگر تهش رو نگاه كني ميبيني سوراخه و داره خالي ميشه.
من هيچ جائي ندارم......... ميدونم درك كردنش واست سخته اما هست
من رها شده ام....... ميفهمي؟؟؟؟؟؟؟؟ به حال خودم رها شدم
همه يه جوري مي خوان بهم بفهمونن كه بودن و نبودنم براشون هيچ فرقي نداره. واسه اين كار از هيچ بي تفاوتي اي دريغ نميكنن. انگار نه انگار كه من هر موقع مشكل دارن خودمو به دست خودم واسشون پر پر ميكنم......... سكوت آخرين سلاحمه كه ميگن سلاح نيست؛ حماقته
اما من از تمام اهميتم، فقط همين سگ ِ تو سري خورده حقير ِ احمق مونده
تو احساس تنهائي رو ميفهمي؟؟؟؟؟؟؟
توقع ِ برآورده نشدهً ارزش قائل شدن ديگران رو مي فهمي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مثل يه برگ تو اين طوفان ِ بي رحم،رها شدن رو مي فهمي؟؟؟؟؟؟؟
مي فهمي مثل روح سرگردون تو يه سگ دوني محبوس باشي يعني چي؟؟؟؟؟
مي فهمي تحمل ِ رنج، از دست ِ كسائي كه بايد قاعدتا عزيز ترين كسانت باشن يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مي فهمي كه تن ِ تنهاي خستت رو، روي روزها بكشي تا يه راه نجات پيدا كني يعني چي؟؟؟؟؟؟؟
مي فهمي هر روز، زشت و زيبات رو ساعت هات عُق بزني چه حالي ميده؟؟؟؟؟؟؟؟
دَرك كردن به دَرَك................. اين آدمها نه تنها هيچي حاليشون نميشه بلكه هيچي حاليشون نميشه!!!!!
دلم شبها ميميره....... ميسوزه........ دلم يه دست ِ گرم ميخواد....... به قول ِ تو يه لحن ِ آروم واسه نوازش موهام.............. ميدوني چرا انقدر دستاتو دوست دارم؟؟؟؟؟؟ ميدوني چرا وقتي پيشتم دستت رو ميگيرم و ميگذارم رو پيشونيم......... ميدوني انگار دستت تمام خستگي هام، فكرهام، دلتنگي هام، همه و همه رو از خودش رد ميكني و ميريزه به دل ِ زمين؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صفحه مات ميشه، كلمه ها فرار ميكنن، واژه ها گم ميشن.............. دلم يه گريه اساسي ميخواد..... از همون گريه هائي كه تو اون شب ِ مستي تو آغوشت كردم
دلم ميخواد يه تيغ ژيلت بردارم و مغزمو بشكافم تا اين همه حيوون ِ سياه ِ كثيف ِ بدبو كه دارن مخم رو ميخورن بريزن بيرون.
من به هيچ جا تعلق ندارم................. بفهم....... نخند......... من به هيچ كس تعلق ندارم........ تورو به خدا يه بارم كه شده بهم حق بده........ همين يه بار
خودم ميدونم بايد رو پاي خودم وايسم اما مگه نبودم............ دلم واسه درخت ها ميسوزه. اين همه سال سرپا وايسدن........ نميگم بلوطم، ستبر و شكست نا پذير....... نميگم كاجم، مغرور و سر بلند......... نميگم بيدم، عاشق و روح نواز........ نمي گم سپيدارم.......... من چنارم........ به همين بي خاصيتي
دلم واسه چنارا ميسوزه........ دلم واسه وجود ِ چنار گونه ام ميسوزه........ نه كسي دوسش داره، نه خاصيتي داره، نه ميوه اي، نه سايه اي......... فوق ِ فوقش به تنش دو تا اسم يا يه قلب بكنن......... اونم فقط زخميش ميكنن و بس.............. بيا......... چنار ِ وجودم را به بَر كش
يه باغبون بياد منو حرس كنه يا اينكه يه اره برقي رو بفرستين سراغم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا دونه دونه ریشه هام رو از خاک در نیاوردم کمکم کنید........... تا نزدم به سیم آخر من رو که با خودم دست به یقه شدم از هم سوا کنید............................... این درخت دلش یه کم فقط یه کم توجه و رسیدگی میخواد............... کیه که بفهمه.......... حتی تو هم نمیفهمی