تبليغاتX
خط خطيهاي یک دیوانه بر روي ديوار زندان
يه مداد رنگي بر دار، مهم نيست چه رنگي............. رنگم كن و جاي يه نقاشي بچه گونه كه از خط بيرون زده و پر از جاهاي سفيده، منو بفروش.

جعبه پر محتواي لوازم آرايشت رو بردار و صورتگري رو روي صورتم امتحان كن. با كرم پودرت يه نقابِ ِ نازك از يه رنگ دروغين رو بساز. با يه رنگ ديگش گودي خواب آلوده زير چشمم رو پر كن . امتداد ِ خط ِ چشمم رو به سمت شقيشه هام بكش تا يه گوشه از ذهنم رو ببينم. بالاي چشمم رو به جاي ستاره هائي كه فراموششون كردم اكليلي كن. شوتر رو بردار و بزن به گونه هام تا برجستگيش ديگران رو تحريك كنه كه خردش كنن. توي چشمم رو سياه نكن، همينجوري هم دنيا برام سياه سفيده. به جاش م‍‍‍ژهام رو فر بزن وبدون حجم دهنده سياهش كن . خط لب نمي خوام، ميدوني هيچ وقت بهم نمياد. به جاش لبهام رو با همون سه رنگ هميشگي رژم مخلوط كن. يادت نره كه قبلش چاپ استيك بزني، اين روزها لبهام خيلي ترك ميخوره. حالا يه لايه هم پودر پايدار كننده بزن. هميشه از اينكه صورتم مثل چرم ِ واكس خورده، برق بزنه بدم مياد. موهام رو صاف نكن، خودت ميگي كه مثل بچه احمقها ميشم. بگذار همون جور رام نشدني و بادي به هر جهت روي سرم وز كرده باقي بمونه. ژل نزن كه مثل چوب خشك روي سرم وايسه. كتيراي مخلوط با گليسيرين بهترين حالت رو به موهام ميده. كنتراست رنگها رو تو بهتر بلدي. خودت بگو اين بار چه رنگي باشه........... قهوه اي كمرنگ يا صورتي يا هر رنگي كه خودت ميدوني. يادت باشه لباسم بايد با هم ست باشه. اينجوري لاغرتر به نظر ميرسم. اگه لباس راه راه تنم كردي، حتما راه هاش عمودي باشه تا يه كم بلند قدتر به نظر بيام. عطر هم كه ميدوني نه شيرين باشه نه ترش يه چيزي بين ايندوتا كه روي تنم بوي گند نگيره.................... حالا ميتوني مطمئن باشي كه توي تابوت خوشتيپ به نظر ميام.

هرچي دلت مي خواد بگو. حوصله ام از همه دنيا سر رفته. من فقط دارم خودمو به ثانيه ها تحميل ميكنم. همينجوري منو رو بازوهاشون به جلو ميبرن. فاصله چنداني با يكسال ديگه بزرگ شدن ندارم و همين من رو به هراس عظيمي مي اندازه. اينكه دارم ميبينم بازم مثل هرسال، يه زمستون ديگه رو هم دارم شخم ميزنم به اين اميد كه بهار شكوفه بدم اما كلاغهاي مزاحم، تمام بذرهام رو غارت كردن. سهم من از زندگيم روزي يه ميخه كه به تابوت ِ آرزوهام دارم ميكوبم. نترس، حالا حالا ها اين تابوت، ميخ خورش ملسه. تو بلند پروازي هاي منو ميشناسي. ميدوني كه تا كجاها بالا بالا پريدم و سرم هر بار بدتر شكسته اما از رو نرفتم تا امروز. مني كه به بيخيالي عقاب واسه خودم جلون ميدادم و بي هيچ زحمتي به خواسته هام ميرسيدم حالا بايد واسه اين شبهاي مزخرف بيداري ، انقدر مرثيه بگم كه خوابم ببره. انقدر چشم به صفحات ِ سفيد بندازم تا يا اعصابم سياه بشه يا صفحه ها.

اين حس ِ وحشتناك ِ هر روز بدتر از ديروز رو دارم با بند بند ِ وجودم احساس ميكنم. روز به روز بي حرف تر ميشم. واسه اينكه بقبولونم به خودم كه چيزي هستم در خور توجه، حرفهام رو مدام تكرار ميكنم. يه سري حرفهاي پوسيده و نخ نما شده رو به زور به خورد خودم و توئي كه تنها موجود زنده اي هستي كه توي دنياي من به زور هم بهم گوش ميده ، ميدم. تو حرف ميزني و من همش ميگم اينا طبيعيه، اشكال نداره، درست ميشه، بيخيال............. تا حالا آمار گرفتم كه بيشتر از هزار بار اينا رو بهت گفتم. اما اگه من خودم رو بزنم به اون راه، تو ميدوني كه ديگه هيچ حرف تازه اي واسه گفتن ندارم. ميخوام مقابل حرفهات سكوت كنم. مي خوام بفهمي ديگه هيچي وجود نداره. هر دقيقه من دارم بيشتر تو تفكرات ِ پوچم فرو ميرم. ميخوام بهت كمك كنم اما حتي از كمك كردن به خودم، عاجزم. اين رو هوا بودن مثل دندونهاي پوسيدم داره روز به روز به ريشم نزديك تر ميشه. ميدونم كه تو هم ديگه حوصله ات از بازيهاي تكراري من سر رفته. من حوصله دلم سررفته. باورت ميشه دارم ميبينم كه قلبم داره تحليل ميره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم ماهيچه است، ازش كار نكشي ناتوان ميشه. لج ميكنه از پمپاژ خون هم طفره ميره. تير ميكشه كه وجودش رو به رخم بكشه. يه موقع هاي نادري هم وقتي كه اوني كه مي خواد رو ميبينه يا اسمش رو كه اينروزها مثل پتك به سرش ميكوبه ، ميشنوه؛ آنچنان خودش رو به در و ديوار سينم ميكوبه كه هر لحظه احتمال ميدم واسه هميشه خفه بشه و دنيائي رو راحت كنه.

از دست خودم مي خوام فرار كنم. مي خوام برم، سر بگذارم به كوه و بيابون........... آره؛ دوباره به قول تو مردم گريز شدم. هيچ حضور جديدي رو نميتونم تحمل كنم. حتي از دوستهاي قديميم هم دل كندم. دنبالم ميگردن و پيدام نميكنن. هيچ تلاشي واسه ارتباطات ندارم. روابط عموميم به حد صفر رسيده.
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 2 قبل از ظهر توسط Mary |