سفری بی اغاز
سفری بی پایان
سفری بی مقصد
سفری بی برگشت
سفری تا کابوس
سفری تا رویا
سفری تا رویا
سفری تا بودا
شبنم تاج محل
با حریق یاد ها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیک ترم
هق هق پارسیان
تکه نانی در خاک
بوی گندم در مشت
مشت کودک در خاک
کفش مادر در برف
چرخ یک کالسکه
گوشه گندم زار
بند رختی پاره
با حریق یاد ها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیک ترم
چمدانی بی شکل
جعبه یک دوربین
عکس یک بازیگر
جمعه های بی مشق
تلی از ته سیگار
دشنه ای زنگ زده
چشم گاوی در دیس
سفره ای پوسیده
با حریق یاد ها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیک ترم
برج لندن در مه
جان لنون در باران
سوهو در بی حرفی
رود سن در یک قاب
متروی سن ژرمن
قهوه سن میشل
پرسه ای در پیگال
کافه ها بی لبخند
با حریق یاد ها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیک ترم
خانه ای در اتش
بوف کوری در نور
گل یاسی در زخم
حرمت لالایی
بوسه در راه اهن
سرخی لب در شب
برکه ای از فانوس
انفجاری در ماه
کوچه خیس از عشق
شعر سبز لورکا
ساعت پنج عصر
مستی بی وحشت
گریه های ژوکوند
خط خوب سهراب
نامه ای اب شده
ون گوک گوش به دست
نگاه ....هیتلر
I have a dream
I have a dream
با حریق یاد ها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیک ترم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط Mary
|
- دیروزها ..... کسی را دوست داشتی .....
اینروزها ..... دلتنگی ......
اینروزها ..... تنهائی .........
......................................................
-- تمام عمر ما به همین سادگی گذشت .............
+
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط Mary
|
وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود
و جیرجیرک شبها در خاموشی ماه آواز می خواند...
وقتی که بچه بودم در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا و خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد...
آه! آنروزهای رنگین!
آه! آنروزهای کوتاه!
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط Mary
|
اگر میبینید کلی مطلب یکجا و در یک تاریخ پست شده به این خاطره که اینارو از توی صفحه ۳۶۰ یاهوم اینجا گذاشتم............ مثل همیشه بدون توجه به توالی زمان.........
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط Mary
|
از دریدنِ روحم خسته ام. چون سلاخی به جانِ گوسفندِ قربانی ام می افتم و هزار بار آن را به پیشگاه شیطان تسلیم میکنم.
همیشه تا مرزِ بی نهایتِ همه چیز میروم و لحظه ای که باید قدم آخر را به نبردهایم مهر کنم در زمان خشک میشوم. من تا مرز خدا شدن رفته ام، حاکم به سرنوشتی بودم که هر پاره اش را حکمرانی به تباهی کشیده بود، گاه تلخک بودم در دربارِ شاه، با دماغ قرمز و کفشهای منگوله دار, درمانم خنده های مردم بود و بیماریم، توجه, گاه سربازی مملو از عشق به مام میهن و تا آخرین نفس بی هیچ بهانه ای می جنگیدم, گاه رعیت بودم در حکومتِ استبداد و گاه اسپارتاکوس، با عضلاتِ تنیده از خشم و زخمهای بسیار در نبرد گلادیاتورها. گاه زباله بودم با بوی تعفنی که بینی ام را می سوزاند, گاه گلی روئیده در خشکسالیِ کویر. گاه تشنه بودم به جرعه آبی, گاه سقایِ عطش زدگان. گاه قافله سالار بودم و گاه راهزنی که در گردنه به انتظارِ کیسه های پر زَرِ مسافران کمین کرده است. گاه دوست بودم؛ گاه دشمن, گاه بیگناه, گاه مجرم. این همه من بودم و باز من نبودم.............
من زندگی کردم در زمانهای بسیار, من مرده ام بارها و باز دیدگانم را به روشنائی باز کرده ام. من همه جا بودم همچون تک تکِ انسانهائی که چون من روح خود را بسی باستانی یافتند, احساسِ پیری کردند در 20 سالگی؛ من زنده بودم اما زندگی نکردم....... خوشبخت بودم یا خوشحال؟؟؟؟؟؟؟ این سوال را از تالس تا اُرمن کواین پرسیدم و به جوابی نرسیدم، پس از آن همه جستار در روحِ خود و دیگران.....
تو وقتی خوشحالی, خوشبختی
یا وقتی خوشبختی, خوشحالی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بیش از این پیش نمیروم که جوابی برای خوشبختی هم بگیرم هرچند صدائی در سرم میگوید وقتی خود را یافتی، آنگاه آنفدر بزرگ شدی که این سوال را از سالهایِ رفته عمرت بپرسی........ ( توئی سقراط؟؟؟؟؟ لطفی کن و از جامِ شوکرانت جرعه ای به من بنوشان که سخت تشنه ام؛ تشنه جستنِ خود، نه تکه تکه کردنِ روحم)
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|
گفتم:
دیدی چه ساده و چه به سادگی، از شب و ماه و ستاره گفتیم و از هم گذشتیم؟
دیدی هیچ کس از ما، با ما نبود؟
گفتی:
آره، میدانم. خوب میدانم
گفتم:
من از خورشید و تو از ماه گفتی، همه ، هرچه داشتیم ، رو کردیم و به عشق باختیم روزگار را...
بابائی، من همیشه میخواستم عشق را کنار زندگی داشته باشم، تو و من ، من و تو، خودمونو به زندگی بگوئیم
گفتی:
میگوئیم دخترم؛ امان بده
گفتم:
چه روزها و چه شبها از شما میخواستم ، التماس میکردم ، بابائی به زندگی فکر کن، به آنچه که در کمین ما نشسته است، تند و جاری و سرکش.
هی میگفتم؛ بابائی برای یکی و یگانه شدن بایستی که ما آبروی عشق را نگه بداریم.
چه روزها و چه شبهائی که از دست شد...
گفتی:
آن روزهائی که رفتند و آن شبهائی که جا نهادیم در پستوی دل، حکایتِ دلِ ما بود دخترم...
گفتم:
خودت گفتی بابائی که رَدِ هر آنچه که رفت، نباید گرفت؛ پس از آنچه که رفته است نگو. بگذار از آنچه که می آید بگویم، از روزگارِ پُر گلایه، از آنچه که مارا دلتنگ کرده است، از آنچه که مارا در خود شکسته است.
بگذار این بار از بابائی بگویم؛
از کسی که از دلِ دخترش بی خبر است.....
بابائی، به بویت قسم، خسته ام، دیگر چشمانم اشکی ندارد برای ریختن.
دیگر از این همه واهمه پوکیدم، پوکیدم، میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتی:
سعی میکنم، جونِ بابائی من، من محیایِ شنیدنم. بگو، به بابائی بگو
گفتم:
یادت هست بابائی گفتی؛ حیا و حجبِ دخترم اجازه نمیدهد که رو در رویِ بابائی بگوید از آنچه که نمیتواند
گفتی:
بگو دخترم، بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد
گفتم:
بابائی، به جانِ تو از هیچ کس و ناکس گله ای ندارم. از عزیزانم حتی...
عزیزانی که مرا به سادگی باد، آشفتند و پَرپَر کردند ( و از یاد بردند، حتی خودِ تو بابائی)
نه؛ نه
دیگر جائی برای گلایه نیست، تنها می خواهم بنویسم که روزی روزگاری پیشِ آنکه مرا عشق آموخت، پیشِ دلم، کم نیاورم.
می خواستی بشنوی؛ بشنو؛ این دخترِ بابائی است که می خواهد بگوید، بخواند، ( بنویسد)
بخوان بابائی، با تمام ِ دل بخوان.............
میخواستم، با تمامِ وجود می خواستم که این خطها مالِ من بود، دلم میخواست این شباهتِ عجیبِ این نوشته به زندگی من، شباهت نبود، حکایتِ عجیبِ زندگی خودم بود که می نوشتمش اما حکایتِ دلِ من از ذهنِ مجتبی معظمی جاری شده و چه شوکی با شنیدنش به من وارد شد........
حرفهائی که اینروزها به شدت با بابائی خودم که هیچ وقت نداشتمش-- و اخیرا دوباره و این بار برای همیشه منو ترک کرده-- میگم ، این حکایت؛ بدجوری حکایتِ منه اما فقط چند کلمه تو پرانتز مالِ منه که برایِ کامل شدنِ دلتنگیم بهش اضافه کردم.............. حیف
دلم سرقتِ ادبی میخواد..........................
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|
براي اعتراف به كليسا خواهم رفت
رو در روي علفها مي ايستم و تمام گناهانِ خود را ، يكجا، اعتراف ميكنم
بخشيده خواهم شد به يقين، ميدانم
علفها بي واسطه با خدا سخن ميگويند
حسين پناهي
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|
اینروزها بیش از هر زمان دیگری به سفر فکر میکنم ؛ و به مسافری که شبیه من است.
سفر میکنم از نامه ای به نامه ای، از صفحه ای به صفحه ای، از خانه ای به خانه ای، از کوهی به کوهی ، از رودی به رودی و رد پای خود را در تمامی ابعاد وجودم به جا می گذارم. اینجا کسی برای خواندنم پیدا نمی شود و نیز برای شنیدن آوایِ ناپخته صدایم و........... اینگونه است که من در خود طنین انداز می شوم. دیگران یا نمی فهمند یا گوش نمی سپارند و یا آنقدرها هم که من مشتاق چیده شدنم، گرسنه نسیتند. به خاطر همین هم ذهنم را در هر کجا که دست دهد می نگارم و رد می شوم.
گم شده حس اهمیت من در پس سالهائی که به یاد خود نبودم و دیگران نیز هنوز که هنوز است باور نکرده اند که می توانم بیش از آنچه فکر میکنند، برای خود با ارزش باشم . نمی فهمند اینروزها به شدت تابع امیال درونیم هستم و هیچ قاعده و قانونی برای چیزی ندارم. گاهی چنان سرشار از شعفم که خنده جز بر لبانم راه دیگری نمی شناسد، گاه چنان در هم ریخته و آشفته ام که خنده، راه دهانم را گم میکند و هرچند هنوز معتاد آنم که در هنگامه سرخوشی به سیاهی فکر کنم، با اینهمه حالم بــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــار خوب است چون دلیلی جز بودنم، به هر صورت - چه خوب و چه بد - ندارم.
دوستی گفت: (( اینجا خوب است)) آری، اینجا بسی خوب است. اینجا دفتر چرک نویس خاطرات من است که گاهی، کسی، از روی کنجکاوی چند خطی از آن را می خواند و بدون اینکه ارزشی برای خستگی انگشتانم از باربری کلمات ، قائل شود، همه را نیمه کاره رها می کند........... حکایت غریبی است نازنین که در آن دوست داشتن من، یا نداشتن تو، برای هیچ کس فرقی نمیکند............. فرقی نمی کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ غمی نیست
همواره بر آن بودم که برای خود بنویسم، حالا اینکار را میکنم........ حالا به عظمت قلم و سخاوت مرکب و پیچیدگی صفحه کلیدِ متمدنم پی بردم....... فهمیدم که پرسه هایم در ناهشیاری تا چه حد مرا به شگفتی وا میدارد. تا کنون از تپه ماهور های روحم خبر نداشتم، احساس مسافری دارم با کوله ای در پشت و کفشی پاره از نا همواریهای جاده ، می روم باز هم مثل همیشه بی مقصد اما این بار جاده خود را بر من عیان کرده است. اینگونه است که احساس تنهائی نمیکنم در ساعتهای سکوتِ وهم انگیز شب که اینچنین مرا بی خواب می کند........... خسته ام، احتیاج به خواب دارم
شب بخیر مسافر........ شب بخیر
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|
ببین مرا........... به من بگو....... چه می بینی؟؟؟؟؟؟
من نفرت و عشقی به هم آمیخته ام، جهل و آگاهی ای هم زمان. من دشمن توام، اما دوستت دارم. من تورا می ترسانم، در عین حال می دانی که همیشه شانه هایم را به تو هدیه خواهم کرد. من دروغ و واقعیتی مدام هستم. در بیداری هایم کابوس می بینم و در خواب زندگی میکنم......... مرا می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می فهمی؟؟؟؟ سخت نیست ، باور کن
همیشه، همگان مرا بسته می یابند، دیر یاب و دیر فهم، در عین حال که عمیقا سطحی به نظر می رسم. نقابها را می بینند، می فهمند، می خندند و عبور می کنند و مرا، برهنه، سرشار از امیالِ ارضاء نشده، به جا می گذارند......... تقصیر من است یا دیگران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نازنین، به من بگو، من چه کرده ام؟؟؟؟؟؟ یا چه باید بکنم؟؟؟؟؟؟ چرا مرا به هر نحوی از خود میرانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکند عیب و علتی دارم که از آن بی خبرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ترسناکم؟؟؟؟؟؟؟؟ عشقم پوچ و بی معنی است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من خسته کننده ام؟؟؟؟؟؟؟ بیهوده تلاش می کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما نه، من از تلف کردن وقت و انرژی و سرمایه ام لذت می برم، پس بیهوده نیست.
اما به من بگو، اگر کسی به کوچکترین یافته اش خشنود شود؛ اگر مثل کودکان ذوق زده گردد از بازیهایش؛ اگر دل ببازد غیر عاقلانه؛ اگر لذت ببرد از لحظاتی که به جستجوی عشقش بر می خیزد؛ اگر بخواهد، در صورتی که می داند او دیگر نمی خواهد؛ اگر همچنان بر سر حرف خود پافشاری کند؛ اگر تا ابد بگوید که دوست خواهم داشت؛ اگر هیچ چیز مانع بروز احساساتش نشود؛ اگر دوباره و دوباره، امروز و همیشه بخواهد که باشد و ببیند و بشنود..... اگر، اگر ، اگر، و هزاران اگر دیگر.......... تو به من بگو....... آیا باید از او ترسید؟؟؟؟؟؟ باید دستش انداخت به خاطر کودکیش؟؟؟؟؟؟ گیرم که لذت نمی بری از رفتار و سکناتش، باید حتما ذوقش را کور کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باشد......... بیچاره توقعی ندارد
حرف نمی زنی، نزن...... گوش نمی کنی، نکن....... نمی خواهی، نخواه ......... نمی نویسی، ننویس....... دیگر چرا بینی قرمز از سرخوشی مرا می سوزانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگر از تو چه خواسته ام؟؟؟؟؟؟؟ قبول دارم که باورش سخت است و پذیرشش مشکل........ اما همینی است که هست......... گیرم تو نخواهی.......... به زور که نگفتم عاشق شو، یا دوستم داشته باش، یا هر چیز دیگری....... گفتم بگذار دوستت بدارم، بگذار عاشق باشم، بگذار عشق محال را با تمام وجودم تجربه کنم، بگذار بخندم بر حماقتم، بر کودکیم، بر عشقم و سر مست باشم از این احساس........ گفتم فقط بخوان مرا، به تماشای جنونم بنشین، نظاره کن دست و پا زدنِ بی دلیلم را....... می دانم عزیز، آدمیزاد از ناشناخته ها، از عجایب می ترسد........ حق هم دارند بندگان خدا...... دیگر در این دنیای وانفسا چه کسی می داند شیخ صنعان کیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه می دانند چه شد که عاشق شد؟؟؟؟؟؟ معشوقش چه کرد؟؟؟؟؟؟؟
لیلی و مجنون لقلقه دهانمان است که اگر به لطف کتب درسی و رادیو و تلویزیون نبود، آنها را هم از یاد برده بودیم............. آری عشقشان جنون آمیز بود اما منطق داستان بر اساس واقعیت بود، بر اساس بودن، حضور.......... اما اگر کسی در خواب عاشق شود تکلیف چیست؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر به دنبال عشقش تا به " روم " برود چه می گوئی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر به هر خواست معشوق، تن بسپارد به عاشقی چه؟؟؟؟؟؟ اگر مجتهد باشد و شراب بنوشد و ُزنار ببندد به کمر، کمر ببندد به عاشقی، به فتح معشوق چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه عزیز حکایت من در جمله این بزرگان نیست...... گفتم که بدانی پیش از من هم دیوانگی رواج داشته است........ بدانی خریَت مُد بوده است زمانی در دنیای افسانه ها........ بفهمی که تنها نیستم در بی قراری هایم........ ریشه هایم نیز پاری اوقات با من هم آواز می شوند..... لااقل آنها اگر شیوه ام را نمی پسندند، در جلوی چشمانم خمیازه نمیکشند.........................حُرمَت نگه دار
" حرمت نگه دار، دِلَم، گُلَم
این اشکها خونبهای عمر رفته من است
میراث من
نه به قید قرعه، نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
مُهر و موم شده با آتش ِ سیگارِ متبرکِ ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شود
بر این مقصود بی مقصد......." تا بعد
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|
کوچولو خیره خیره به صفحه سفید ساعت نگاه می کرد. هرچه عقربه های ساعت به سمت شب می دویدند، هیجانش بیشتر میشد.
دَم دَمهای غروب به افق خیره شد تا به چشم خودش ببیند که خورشید آنقدر پشت کوهها پنهان شده که تا فردا پیدایش نکنند. آنوقت بود که با صدای بلند گفت:
بابا... بابائی... یاالله، زود باش لباس بپوش دیگه، خودت گفتی شب جمعه با هم میریم شهر بازی
بیتابِ بازی بود، دلش غنج می زد برای اینکه میان نور و هیاهوی بچه ها گم شود. آنقدر با عجله لباس پوشید که شکلاتِ محبوبش را، نیم خورده بر روی تخت جا گذاشت. عاشق بلندی بود و چرخش، دایره ای بزرگ در ذهنش می چرخید. چه بود؟؟؟........... چرخ و فلک
هیچ چیز مثل چرخ و فلکهای سر به آسمان سائیده شهر بازی دلش را قلقلک نمیداد. سوارش که میشد انگار دیگر زمینی نبود......... فضائی بود، فرشته ای سوار بر ابرها شاید، و آدم بزرگها - همانهائی که به سر انگشت پا هم نمی توانست به قلبهایشان برسد - چقدر کوچک می شدند. از آن بالا میدید که همه، چشمشان به دنبال اوست، فقط خودش.
از بازی ای به بازی دیگری می رفت. جایزه تیر اندازیهای بی دقتش، عروسکی پنبه ای بود و چقدر دوست داشتنی می شد وقتی در صندلی عقب ماشین، دست در دست عروسکش به خواب می رفت...... با لبخندی ابدی
...................................................................
باد، پنجره را محکم به رشته افکارش کوبید. قطرات باران مثل اشکهایش، بی وقفه به کف اتاق می ریخت. آخر، آدم بزرگها داشتند از میان خاطراتش، اتوبانی رد می کردند.... شهربازی اش از دست رفته بود، می خواستند شادیهایش را به جائی نا معلوم تبعید کنند
دلش می خواست خورشید، دیگر، هرگز غروب نکند...........
۱/۸/۱۳۸۵
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|
شب ايستاده است
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
سر تا به پاي پرسش اما
انديشناك مانده و خاموش
شايد از هيچ سو جواب نيايد
ديري است مانده يك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
گويي كه قطعه ‚ قطعه ديگر را
از خويش رانده است
از ياد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن
سه حفره كبود كه خالي است
از تابش زمان
بويي فساد پرور و زهرآلود
تا مرز هاي دور خيالم دويده است
نقش زوال را
بر هر چه هست روشن و خوانا كشيده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
كه روزهاي رفته در آن بود نا پديد
با ناخن اين جسد را
از هم شكافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم
شب ايستاده است
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پيكر او گرم يك جدال
بسته است نقش بر تن لبهايش
تصوير يك سوال
سهراب سپهري
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|

شرمنده، صرفا براي تقويت زبان
ولي خب يه آدمي ، اگه بخونه كه زياد هم مهم نيست خوندنش..... مي فهمه
Now i will tell you what i've done for you,
Fifty thousand tears i've cried,
Screaming, disieving and bleeding for you,
And you still won't hear me.
Don't want your hand this time i'll save myself,
Maybe i'll wake up for once,
Not tormented daily defeated by you,
Just when i thought i'd reached the bottom
I'm, dying again
I'm going under,
Drowning in you,
I'm falling forever,
I've got to break through, I,
I'm going under.
Blurring and stirring the truth and the lies,
So i don't know what's real and what's not,
Always confusing the thoughts in my head,
So i can't trust myself any more,
I'm, dying again
I'm going under,
Drowning in you,
I'm falling forever,
I've got to break through, I,
So go and scream, scream at me, i'm so far away,
I won't be broken again,
I've got to breath,
I can't keep going under.
I'm, dying again
I'm going under,
Drowning in you,
I'm falling forever,
I've got to break through, I,
I'm going under,
Going under,
Going under,
I'm going under
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|

- امشب هم مثل همیشه است
-- آره
- باز هم سر میزند تنهائی
-- آره
- از دوباره می آید دلتنگی
-- آره
- با ندیدنش چه می کنی؟
-- هراسی ندارم .... باهاش رفیقم اینروزها ... فقط رفیق
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط Mary
|
آب از آب تکان نخورد
نه دیدی ........ نه دیده شدی
رفت وگذشت؛ بی نگاهی که بوی مهربانی بدهد
غافل از اینکه همین نزدیکی ها
از آب، آبی تر است دلی که می میرد برای لحن ِ کودکانه
لحنی شبیه ِ ............. مریمی های پَرپَر
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط Mary
|
نیستش.... نمی دونم کجاست
چه می کنه...... ولی می دونم که
ندارمش
هیچ وقت نخواستم تورو با چشمات به یاد بیارم
نمی خواستم که تورو
تو گُم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم:
هنوزم دوست دارم
آخه تو هول و وَلای ِ پریشونیهام
تورو نداشتم .............. تو گیر و دارِ
ای بابا دل ِ تو، هیچ ....... حال ِ اون خوش ..............
ای بی مروت ......... دیگه دلی می مونه؟؟؟؟؟؟؟
دیگه دلی می مونه که جورِ دل ِ کبوتر بتپه؟
که با شما از جون ِ زندگیش بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگه که هنوز زنده است......... هنوز زنده است
اگه صدا، صدای ِ منه
نفس اگه نفسِ تو............. بگذار اون خوش غیرتاش بدونن
که دل...... دل ِ ما، دیگه دل نیست....... دیگه دل نمیشه
نه دیگه......... این واسه ما دل نمیشه
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط Mary
|
ساکت و تنها
چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما....
هیچ کس او را نمی خواند
برگها را می دهد بر باد
می رود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هر جا که باداباد!
بادبان را نا خدا باد است
لیک او را هم خدا هم ناخدا باد است!
قیصر امین پور
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط Mary
|
از حالا دلم بی قرار آن روز است - حدودا در ساعتِ هیچ وقت - که می بینمت. نمیدانم - نمی دانی - فکر میکنم که کنار تو چقدر آرامش من بزرگ است. تو را ندیده آرامشت مرا در بر میگیرد، تنها حضور تو در بی نهایت هم مرا گرم میکند . نمی دانی بودنت چه آرامش بزرگی به من می بخشد
انگار مرا توي گهواره كودكي هايم خوابانده اي و مادرم به همان آواي مهربان و هميشگي توي گوشم لالايي مي خواند.
نمي داني چقدر دلم تنگ توست ،نمي داني چقدر بيتابم كه دوباره مرا به نام صدا كني .نمي داني براي رسيدن به تو چقدر با خودم توي تنهايي ام حرف می زنم . هر شب و هر شب .چقدر تا نيمه هاي شب ، گاهي حتي تا سپيده زدن صبح با حافظ شور می کنم .چقدر فكرم را با حافظ ريختم روي داريه زندگي كه چه كنم برای این شوریدگی بی دلیل و حتی بی منطق.
نمي داني چقدر دلم بيتاب نگاه تو ست.بيتاب دستانت كه در ذهنم شكل نوازشند براي روح زخمي و نا آرام من. نمي داني چقدر محتاج آغوش تو هستم .
مسيحاي من ....
تشنه ام ....
تشنه روزي كه مرا با مهرباني - نه حتی با مهربانی ، چون می دانی که نامهربانیت را هم دوست دارم - در آغوش بگيري .
روح مجروح و خسته من تنها در كنار تو آرام ميگيرد .همچون طفلي در آغوش مهربان مادرش!
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخـــــــــــــــــــــره اســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!!!! نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط Mary
|