تبليغاتX
خط خطيهاي یک دیوانه بر روي ديوار زندان
دیوانه از خواب برمیخیزد...........

در جهانش که وسعتی بس عظیم دارد چشم می گشاید........

صبحهای بارانی در زندان بسی زیباست............. باور نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کنارم بنشین.............

با من بخوان یا بگذار برایت بخوانم...............

با من ببین یا بگذار به جایت ببینم..............

پنجره ام باش در این سلول تنهائی...............

بگذار نور از دریچه چشمانت بر من بتابد..................

مهربان باش با من.......... من بی آزارم......... قسم می خورم...........

دوستم داشته باش........ من کودکم و محتاج دستی نوازشگر............

بگذار سر بر شانه هایت دلتنگی هایم را گریه کنم...............

بر من ویران مشو....... بگذار دلخوش باشم به تو..........

دیوار......... آهای دیوار............. صدایم را می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط Mary |