گفتم: میدونی 3 سال از اون 3 سال نکبتی گذشته؟ چرا دست از سرم بر نمیداری؟
گفت: آره! امیدوارم تو هم بدونی کسی که بعد از 3 سال فراموش نمیشه، هیچ وقت فراموش نمیشه!
گفتم: سطح شعورت همیشه من رو متعجب میکنه! اصلا بحث فراموشی نیست! معلومه که تو فراموش نمیشی! چجوری میتونم بزرگترین اشتباه زندگیم رو فراموش کنم؟ اتفاقا تجربه بودن با تو همیشه مثل یه لعنت، مثل تف سر بالا تو زندگی من میمونه! فقط مثل همه آدم ها از اینکه تجربیات اشتباهم رو به روم بیارن یا به روم بیاد ناراحت میشم!
هی می زنم به خودم از خوشی، که هی! ناموزون ِ آشفته خیال ِ عنق! یک سال شد که هر لحظه هوایش را به لحظه هایت ریخته! که هوایت را داشته!
هی! هی! هی! بانی لبخند های نا خودآگاهم!
وقتی حتی با خودخواهی نیشخند میزنم که دیگر روز تولدش تنها مال خودش نیست و من هم هستم! که لحظه جادویی تولدش با آمدن من آمیخته شده! که ما شده ایم امروز.....
می بینی بانوی من!
ما بالاخره "ما" شدیم!
یادت می آید که گفتم رابطه آدم ها مثل پیوند دو گیاه است؟ که اول باید به اصطلاح "بگیرد" و بعد با هزار اما و اگر، "اگر" ببالد... حالا یک نهال یک ساله در سینه دارم...
که وجود مرتعشش گاهی به لرزه ام می اندازد از خوشی...
هی هی به جمله های عاشقانه فکر میکنم! فکر می کنم نامه روز تولد باید سرشار از شکفته شدن گل وجودت فلان و از طلوع عشق تا غروب سرنوشت بهمان و سالروز میلادت گلباران باد، باشد! حتی فکر کردم که چند جمله ای از کتاب های نادر ابراهیمی سرقت کنم! نه ببخشید قرض بگیرم! (از آن نیشهای گشاد ِ احمقانه ام! روح الله جان!!!!)
به این فکر می کنم که وقتی به تو فکر میکنم، تمام فکرم، سرشار از لذت و لبخند است! اگر هم لحظه خاکستری ای باشد آنقدر در پس آن لحظه های دیگر گم میشود که حتی به فکر هم نمی آید! و جدا تو بگو بانو! چه چیز زیباتر از این؟ چه آرامشی بهتر از این؟
که حتی یک خراش کمرنگ هم از تو به سینه ندارم! هر چه هست مرهم است!
که البته خراش های پوست به وقت هم آغوشی حکایت دیگری دارد.....
کوتاهش کنم بانوی هم اکنون تب دار ِ من!
به رسم آن نامه ای که در یک ماهگی رابطه مان برایت نوشتم:
باز هم
همچنان
حتی بیشتر
سپاس تو را....
به یاد 23/10/68
و ایضا 23/10/89
می پرم وسط حرفش و میگم: ترو خدا حالمو به هم نزن! بیشتر از من آخه؟ 3 سال اول و گل ِ جوونیم رو پای این گذاشتم تا از یه تاپاله، یه شبه انسان بسازم که لااقل جلوی خودم شرمنده نباشم که چرا با اینم!!! آخرش چی شد؟؟؟ اون که هیچی نشد هیچی، من شدم یه آدم عن!! آدم باید از اول آدم باشه! طی پروسه پیشنهادی تو هیچی نمیشه!!! هر کس باغبون وجود خودشه! پس هی الکی بیل نزن!
گفتم: موتزارت!
گفت: هه هه هه! یادم نبود شما تو ناف پاریس به دنیا اومدی و میلت کلاسیکه! حالا چیزی هم میفهمی؟
گفتم: چند سال پیش دانشمند ها به این نتیجه رسیدند که ماهیهای دریای اژه تو سواحل یونان با شنیدنموسیقی موتزارت استرس كمتری دارند و اینکه "حتی" گاوهای شیرده باشنیدن موسیقی موتزارت شیر بیشتری تولیدمیكنند... تعجب نمیکم که نمیتونی باهاش ارتباط برقرار کنی!
راستی موتزارت اتریشی بود! ربطی به پاریس نداشت!
همین چند لحظه پیش بود که یه جمله حسابی واسه شروع تو ذهنم بود
شروع یه چیزی که وقتی خوب فکر میکنم میبینم یادم نمیاد اون چی بود! شایدم چون مهم نبود به روم نمیارم!
دیروز رفتم تاتر و فرهیخته و درگیرم الان!
وقتی ایوانف گفت: "من چمه؟" باید جای من می بودید و بقیه تاتر رو نگاه میکردید! باید ادبیات روس خونده باشید تا بفهمید چرا اون آدم های سادو مازوخیسم رو که هیچ وقت خدا نمیدونن دقیقا چه مرگشونه انقدر دوست دارم! همیشه چخوف رو دوست داشتم! هنوز! شخصیت هایی که مثل کنه میچسبند گوشه ذهنت و تا مدتها و شاید تا همیشه دست از سرت بر نمیدارن! سوال هایی که مثل همون مورچه ها مدام توی ذهنت وول میخورن! تو توی ذهنت زنده به گور شدی و این مورچه ها هر لحظه تو رو میجون! می بلعن!
چرا ملت به دری وری های "کُنت" می خندیدن وقتی "ایوانف" بیچاره اونجوری داشت از هم می پاشید؟؟؟ آخه من از یه طنز ِ مضحک عمدی که یکی از نشونه های بیخود بودن آدم های اطراف ایوانفه، وسط تراژدی ذهنی-انسانی ای که باهاش درگیره، چجوری خندم بگیره؟؟؟؟؟
چرا وقتی ساشا گفت: تو خیلی سنگینی و من نمیتونم تکونت بدم، یهو ترسیدم که تو، توی گوشم همین حرف رو تکرار کنی!؟ و من همونجوری مات حتی نگاهت هم نکنم که یعنی نمی فهمی!
برای فهمیدن همیشه "کسی/چیزی/ وقتی" کمه!
بهانه هم "همیشه/همه جا/ همه وقت" پیدا میشه!
مقصر زیاده!
اون چیزی که من میخوام یه چیزیه مثل خواهش یک بوسه پنهانی توی تاریکی مطلق سالن تاتر که تو میترسی و بهم نمیدی!
البته من باید یه چیزی بین ابلوموف (گنجاروف) و ایوانف(چخوف) باشم! من اصن یه چیزیم که اوصولا همیشه بین یه چیزهای دیگه ای قرار می گیرم! یه چیز کامل که هی سر به سر خودش می گذاره و هی میخواد ...هی میخواد... هی میخواد بدونه که چی می خواد! اصن میخواد بدونه وقتی بزرگ شد(!) چیکاره بشه!
اونجا که حسن معجونی گفت: شما ها وجدان ندارید، می خواستم برگردم به جمعیت بگم: ما رو میگه ها!!!!
آها! یادم اومد!!! جمله هه این بود: "من" کنارم بود و چه بی جان بود........ (تکه ای از شعر شهیار قنبری)
تو زندگی خیلی قبل از اینی که الان باشم یه کولی بودم
که با معجزهء افق بی پایان و اسب و موسیقی، می رقصید
انقدر رقصید تا آرتروز گرفت و خوب نشد و خودش رو کشت!
نمیتونست نرقصیدن رو تحمل کنه!
دوباره که به دنیا اومدم بازم کولی بودم اما جادوگر قبیله شدم
مریض شفا میدادم و با ارواح خبیثه سر و سِری داشتم
هنوز پیر نشده بودم که سوزوندنم و خاکسترم رو توی رحم یه زن سیاهپوست با اسپرم یه سرباز که تو جنگ جفت پاهاش قطع شده بود قاطی کردن!
مرد برومندی شدم که پدرم آرزوی دویدن رو تو پاهای من میدید و مادرم میخواست که اولین دورگه ای باشم که طلای المپیک می گیرم!
یه روز فرار کردم و انقدر دویدم که از لبه دنیا پرت شدم پایین و به هوش که اومدم هنوز بلد نبودم جام رو خیس نکنم!
بابام الکلی بود و انقدر کتکم زد تا یاد گرفتم صبر کنم بزرگ بشم و اون جاش رو خیس کنه و من بزنمش! انقدر زدمش که ادرار و الکل و خونش کل اتاق رو برداشت و من غرق شدم!
توبه کردم و مامان بابای بعدیم فرستادنم مدرسه کاتولیک ها که کشیش بشم و منم خدا رو لای پای راهبه ها انقدر جستجو کردم که کمرم شکست! یادم نیست یافتمش و صحبتی کردیم با هم یا نه اما بعدش یه بیوهء پولدار بودم که حسابی از زندگیش راضی بود و خیلی طرفدار داشت! می گفتن شوهرم از بس عاشق من بود که رو تخت همه معشوقه هاش حرف من رو میزد و آخرم همین عشق به کشتنش داده بود! ولی کلانتر هیچ وقت نتونست قاتل شوهرم رو پیدا کنه! هر شب میومد و گزارش جستجوش رو با صدای فنر های تخت واسم توضیح میداد و منم دلداریش میدادم! یه روز هم که دیگه ناامید شد از یافتن قاتل شوهرم، رفت پیش دختر بلوند سالن دار شهر و واسه پیدا کردن قاتل من از صدای فنر های تخت اون کمک خواست!
منم دیگه رفتم پیش یه خانواده خوب که گذاشتن دانشمند بشم و منم تونستم دستگاهی اختراع کنم که پوست گوسفند رو به صورت مکانیزه می کند و تن آدم ها میکرد! انقدر پوست گوسفند کندم که یه روز گوسفند ها شورش کردن و با همون دستگاه پوستم رو کندن و باهاش "نی انبان" ساختن و هی زدن و رقصیدن!
دوباره برگشتم پیش همون کولی های چند زندگی قبل که به دستور دولت یک جا نشین شده بودن! جای جادوگر پیش دکتر میرفتن ! به خاطر یک جا نشستن چاق شده بودن و دیگه نهایت دویدنشون تو حیاط قد قوطی کبریتشون بود! جای مشروب شیر گوسفند می خوردن و همین که لیسانس عن شناسی داشتن کفایت می کرد که منشی جایی بشن و زندگی روزمره گند و پر اوصولی داشتن که خدا حاکم مطلق بود! همه چیز ممنوع بود و همه چیز غیر مجاز!
و اینگونه بود که من تصمیم به نویسنده شدن گرفتم......
از تمام درخت هایی که کاغذ شدند و من قهوه ای شان کردم... نه حتی سیاه
از تمام جوهر هایی که تمامشان کردم... نه حتی به خطی عاشقانه
شرمنده ام
از وقت هایی که تلف شان کردم... نه حتی به بلاطت.. به کثافت
شرمنده ام.. از روز، از دیروز
حتی از فردا
و نمیدانم تا کی باید شرمنده ریه های سیاه شده ام باشم.. نه حتی خاکستری
شرمنده ام
از تو.. حتی از خودم.........